بسم رب الحسين
با عرض معذرت خواهي از دوستان به دليل تاخير چند روزه و به دليل اينكه مطلب اربعين رو تازه امروز مينويسم واقعا معذرت ميخواهم چون واقعا سرم شلوغ بود.
اربعين آمد.......
امسال هم تمام شد ...........
و من هنوز در امواج درياي غفلت شناور .....
تمام شد ......
سالي ديگر......
گذشت........
و باز من همان موجود قبلي ام ........
ميامدم تا شايد همچو رسول ترك همچو طيب در اين غلغله ي عزاي حسين نجاتم دهند ميآمودم تا شايد مصداق اين بيت است:
در حسينيه تو برگ براتم دادند
وسط سينه زني بود نجاتم دادند
ميامدم تا شايد بتوانم نجات پيدا كنم .....
**********
ميگويند: عزاي حسين بهترين سوگواري است .....
ميگويند خيلي ها اينجا نجات پيدا كرده اند....
ميگويند نه فقط رسول ترك و طيب ،هزاران نفر اينجا آدم شده اند....
ميگويند اينجا شفاخانه است ........
ميگويند اينجا مرضا براي شفا ميآيند ......
ميگويند حسين كيمياگر است از نخاله طلا ميسازد و هزاران و هزاران چيز ديگر .......
ميگويند،ميگويند، ميگويند ، آنقدر ميگويند كه هرگاه ميخواهم به مجلس عزاي حسين بروم خيلي احترام ميكنم، استغفار ميكنم و سپس داخل ميشوم ....
آنقدر از ابتداي زندگاني ام به من گفته اند خيلي آدم ها اينجا درست ميشوند كه من از هر كسي بدي ميبينم ميگويم شايد رسول تركي ديگر باشد و هيچ نميگويم.........
اما .......
يا حسين.......
اين همه در گوش من خوانده اندكه اينطور است و آنطور است اما من هنوز نديده ام ....... چرا مرا درست نميكني چرا مرا آدم نميكني....... آري درست است كه من هنوز آن قدر لايق نيستم كه مستقيما به من نگاه كني..... آري اين تن كثيف كجا و آن چشمان شهلاي مطهر كجا؟
و اربعين آمد.....
زينب ناخداي كشتي غم و آفريدگار عشق و مصور كربلا به همراه كارواني خسته و دل شكسته باز به سرزميني بر ميگردند كه پر از غم است پر از اندوه است و البته پر از خاطره ، پر از حادثه ،پر از خون ،پر از عشق ....
آري ابنجا زينب عزيزترين هايش را از دست داده است....
امامش را، برادرش را ، عشقش را ،يادگار مادرش را ، حسين را ، يادش هست كه چه ديد از بالاي تل زينبيه از آنجا ديد كه شمر بر روي سينه اربابش نشسته است...... نه فقط حسين را ديد زينب آن لحظه اي را ديد كه عمود خيمه عباس كشيده شد آن لحظه اي را ديد كه حسين ميگويد الان انكسر ظهري نه فقط اين را ديد كه پيكر پاره پاره علي اكبر ، حنجر علي اصغر، عون و محمد و قاسم و عبدالله و چندين و چندين آشناي ديگر ....
و حال پس از چهل روزي كه آسان نبوده است و در آن صحنه ها ديده ......ديده كه خارجي اش ميخوانند ..... ديده كه رقيه در گوشه اي از خرابهچه حالي داشته است ...... چگونه جان داده است ........ديده يزيد چگونه چوب خيزران را به لب و دنداني زده است كه رسول الله بوسيده ........نه ...........اين كه كم است اين لب و دندان را خداوند بوسيده است ..... حال بازگشته است، لطمه زنان ،مويه كنان به طرف قبر برادرشميشتابد عزاداري ميكند .........
اي دوست.........چهل روز گذشت و من و تو همچنان در لاك خود .........
بيا با هم تصميم بگيريم ........
از امروز يكي از كارهايي كه در وجودمان ملكه شده است را كنار بگذاريم .
در كشور دل ما جز دوست جا ندارد
زينب خداي عشق است چون و چرا ندارد
اين جمه را نوشتند بالاي درب جنت
هركس كه زينبي نيست اصلا خدا ندارد


